روزها گذشت... ومن هنوز دلهره داشتم.
دلهره ی فاصله... غربت.. دلهره ی مشرق... هم انهایی که او گفته بود.
دیر زمانی گذشت...
باران لطف و مهربانیش نشئه ام میکرد.و من مست و بی اراده بدنبالش بودم و لحظه ای بی او نمی ماندم.
مطمئن بودم که هیچ زمانی بی او نمیمانم.....
ما دونفر بودیم ...
یکی دریای دارندگی ودیگری کویر نیاز
یکی باغ خضراء و دیگری برهوت محتاج...
یکی غنای محض و دیگری گدای محض ...
هر انچه بودیم دونفر بودیم ..
یکی او بود و یکی من...
نظرات شما عزیزان:

ازت ناراحت شدم
باي